زمستان//با گرمای تو
چار چار است
که نبض انگشتانت را می شمارم
بی ترس...بی رویا...
تا صبح چشمانت کجا می دوند؟
حالا من هیچ ندارم
جز سکوت میان لبهایم
و چشمانی که انتظار
صورتت را می کشند...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:23 توسط فرناز عراقی
|