زن خود را در ایینه می نگرد.صورتی میان
این همه سپیدی.نگاهش به پنجره
می افتد در مردمک های سیاهش ابر کوه
مه باران دیده می شود.زنگ در به صدا
در می اید.به طرف در می رود و دوباره
کوه ابر مه باران افق چشمانش را پر
می کند.در را باز می کند.تصویر
شکسته ی مرد در چشمان او ظاهر
می شود.بی خیال به طرف اتاق می رود
و مرد هم به دنبال او.به اتاق می رسند.
زن روی صندلی می نشیند.دستها یش
را می نگرد.چقدر شکسته اند.انگار کوه
کنده اند.مرد هم به خاطراتی که گوشه ای
از ذهنش خاک خورده اند فکر می کند.مرد
روی فرش هایی کهنه قدم بر می زند و زن
هنوز در فکر دستهایش.و صدای گریه بچه
سکوت را مثل مدادهای سیاه پر می کند.
و حالا زن با تمام وجود بچه را در اغوش
می گیرد و حالا مدادهای سیاه تمام
می شوند.بچه ارام می ماند.زن دستهای
شکسته ی خود را جلوی چشمان بچه
می دواند و مرد بی توجه به همه چیز.
زن به چشمان بچه می نگرد و هیچ اثری
از کوه ابر مه باران در انها نمی بیند مگر
پلک هایی بسته و دیگر ابر کوه مه باران
و حتی دست های زن هیچ کدام در
مردمک های سیاه نقاشی نشدند.