تبليغاتX
هنوز هیچ
فالگیر/....

 

-کدام خط بود؟

که به دنبالت می دواند تیله های سیاه را

زن کولی

 

چه کسی می دانست؟

که به زخم ایستاده سنگی

                            محو شدی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:55  توسط فرناز عراقی   | 

تمام شد/خاک شدند

 

خاکشان کردم.جایی همین نزدیکی.تحمل نیش خندهای کلنگ سخت بود

ولی شد.

تو هر روز با دو درخت می امدی تا جنگل را برایم خلاصه کنی اما افسوس که من اسمان ابله از ستاره می خواستم.

این کلمات محبت بی حروف هم ارزانیت.بگذار خاطرات زیر خاک بمانند فقط.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 5:29  توسط فرناز عراقی   | 

زمستان//با گرمای تو

 

چار چار است

که نبض انگشتانت را می شمارم

بی ترس...بی رویا...

تا صبح چشمانت کجا می دوند؟

حالا من هیچ ندارم

جز سکوت میان لبهایم

و چشمانی که انتظار

صورتت را می کشند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:23  توسط فرناز عراقی   | 

ادم و حوا//بهشت نداریم

۱

سیب می شوی در چشمانم

اما حالا که فصل هرس شده؟!

۲

تا هفت بهشت حوایت می شوم

اگر جهنم صفر شود

۳

حالا که رفتی نه ادم هست نه بهشت

دیگر پاواراتی هم ارامم نمی کند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:21  توسط فرناز عراقی   | 

 تولد وبلاگمه

تازه ۱ساله شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 3:14  توسط فرناز عراقی   | 

یک سال//زود می گذرد

۱

زمستان با هوس چای داغ می رود

تا یک فصل یک سال کوچکترم هنوز

۲

با برف یک سال پیر است موهایم

یک سال تو را ندیده ام

۳

سرم که روی بالش رفت

قدم می زنی میان خواب هایم

۴

حالا این بار با بهار قدم بزن

شاید یک سال جوان تر شویم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 6:55  توسط فرناز عراقی   | 

ابر.کوه.مه.باران

 

زن خود را در ایینه می نگرد.صورتی میان

این همه سپیدی.نگاهش به پنجره

می افتد در مردمک های سیاهش ابر کوه

مه باران دیده می شود.زنگ در به صدا

در می اید.به طرف در می رود و دوباره

کوه ابر مه باران افق چشمانش را پر

می کند.در را باز می کند.تصویر

شکسته ی مرد در چشمان او ظاهر

می شود.بی خیال به طرف اتاق می رود

 و مرد هم به دنبال او.به اتاق می رسند.

زن روی صندلی می نشیند.دستها یش

را می نگرد.چقدر شکسته اند.انگار کوه

کنده اند.مرد هم به خاطراتی که گوشه ای

از ذهنش خاک خورده اند فکر می کند.مرد

روی فرش هایی کهنه قدم بر می زند و زن

هنوز در فکر دستهایش.و صدای گریه بچه

سکوت را مثل مدادهای سیاه پر می کند.

و حالا زن با تمام وجود بچه را در اغوش

می گیرد و حالا مدادهای سیاه تمام

می شوند.بچه ارام می ماند.زن دستهای

شکسته ی خود را جلوی چشمان بچه

می دواند و مرد بی توجه به همه چیز.

زن به چشمان بچه می نگرد و هیچ اثری

از کوه ابر مه باران در انها نمی بیند مگر

پلک هایی بسته و دیگر ابر کوه مه باران

و حتی دست های زن هیچ کدام در

مردمک های سیاه نقاشی نشدند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 3:37  توسط فرناز عراقی   | 

سکوت ///////.....

۱

و من چقدر بی هوا نفس می کشم

بی هوا...بی تو...

۲

چیزی نمانده

 به سکوت میان حرف هایت

۳

تا کلماتت سکوت ها را

 یکی یکی می شکنم

۴

شب شد

زمین سر  می خورد زیر پاهایم

تا صبح چیزی نمانده  به...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:56  توسط فرناز عراقی   | 

تقویم///......

فصل ها گم شده اند میان ما

تنم یخبندان است.

و تو

دست هایت هوای جنوب را دارد

 

اینبار که امدی

تقویم روی دیوار است

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:19  توسط فرناز عراقی   | 

چکمه////کفاش ها خسته شدند از...

با اولین قطره که ببارد...

چکمه هایم به دنبالت می دوند

باز هم امید...

شناسنامه ها دروغ نمی گویند

که تو اهل بارانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:1  توسط فرناز عراقی   |